تایتل قالب
خدایا، نمی‌دانی چه لذتی دارد که گاه خدایی داشته باشی به وسعت دستانی که هیچ گاه از سوی آسمان خالی باز نمی‌گردند




بچهکه بودیم خیلی باورا و فکرا داشتیم که الان نداریم..

بچه بودم عاشق شلوغی و مهمونی و بیرون رفتن بودم به خودم میگفتم وقتی بزرگ بشم بازم مثل الان عاشق مهمونی رفتن میمونم اما بزرگ شدم...وقتی مامان بابا میگن میای بریم مهمونی فلان جا اغلب میگم نه)

به خودم میگم بچه بودم معنی طعنه و نمیفهمیدم یابزرگ شدم دوربریام لحنشون عوض شده به خودم میگم چرا ادمای دوست داشتنی بچگی هام الان لحنشون انقدر تلخه و توحرفاشون زخمه زبونه که گاهی از دیدنشون بیزارم...

بچه بودم همیشه از همسنام جلو تر بودم برا همین اکثر دوروبریام ازم بزرگ تر بودن وقتی میدیدم بزرگ ترا به ما بچه ها توجه نمیکردن به خودم قول دادم بزرگ شدم به کوچیکترا اهمیت بدم!همین شد که الان همه بچه های فامیل دوسم دارن و تویه مهمونی دورم میشینن:)بچه بودم وقتی میدیدم یکی حرف میزنه و بهش توجه نمیکنن ناراحت میشدم برای همین شنونده خوبی شدم:)وقتی ببینم یکی حرف میزنه یا میخواد دردودل کنه مهربون گوش میدم حتی اگه حوصلشو نداشته باشم یا اگه ببینم یکی طرف صحبتش با من نیست اما اونی که داره باهاش حرف میزنه بهش اهمیت نمیده جوری رفتار میکنم که دارم به حرفاش گوش میدم که حرفشو تا اخر بزنه گرچه اغلب وقتی خودم میخوام حرف بزنم ترجیح میدم سکوت کنم چون شنونده ای نیست:)شایدم حرفام حوصله سر بره:)

بچه که بودم وقتی یه نفر یه کار اشتباهی میکرد هرکی که بود میگفتم شاید حواسش نبود شاید...همیشه یه بهونه داشتم برای اینکه همه تودلم دوست داشتنی بمونن بزرگ که شدم همونا بی بهونه بدون هیچ دلیلی بدقضاوتم کردن حتی یه لحظه ام نگفتن شاید اشتباه کنیم!

بچه بودیم بزرگ شدیم)ساده بودیم درد شدیم)اما میدونید این دنیا میگذره وخوشیم که میگذره وای به حال اون دنیا که نمیگذره

راستی بچه بودی چجوری بودی؟


پ.ن:مدتی است حال عجیبی دارم:)شب که میشود انگار زخمی کهنه سرباز میکند بی هیچ دلیلی بغض میکنم و بهم میریزم عجیب تر ان که تا قبل از شب  سرحال و خندانم وپرم از شیطنت...ووای به حال غروب وتاریکی شب...انگار هجوم درد و اشک است نوعی جنون گرفته ام..شاید همان مثل قدیم که دیوانه ماه میبیند دیوانه تر میشود:)شب هایم خلاصه میشود به درد به بغض بداخلاقی وتندی..بی هیچ دلیلی..

+دخترک بدجور وسوسه شده دوباره دلنوشته بنویسد:)مثل همان قبلی ها..انگار درجدالم بین نوشتن یا سکوت...

کو چنان یاری که داند قدر اهل درد چیست..چیست عشق و کیست مردو درد مرد چیست..



نظرات (۱۴)

  • منتظر ..
    جمعه ۲۰ آذر ۹۴ , ۲۰:۰۵
    همه ی مصداق های دوران پچگی  درست و دقیق بود. من خودم بیشتر با مصداق بعضی ها وقتی پچه بودیم خیلی خوشمون میومد.ولی حالا چرا لحنشان عوض شده و تلخ حرف میزنند خیلی غمگین شدم. واقعا اینطوریه همون آدم های دوست داشتنی الان انگار باهات رقابت دارن.و تو رو رقیب میبیند. مخصوصا....... بگذریم. 

    یا شایدم از اول اینطوری بودن ولی ما پچه بودیم نمیفهمیدیم؟؟  نمیدونم!!!

    این پست شما رو فکر کنم بیشتر از بیست بار خونده باشم. خیلی بدلم نشسته.

    موفق باشید. 
    • author avatar
      Khanomi..
      ۲۱ آذر ۹۴، ۰۵:۲۵
      بچگی....:)
      ممنون لطف دارید
  • مجنونِ لیلی
    چهارشنبه ۱۸ آذر ۹۴ , ۰۹:۳۳
    تازه که بدنیا اومدنش رو میبینیم ، یکم به خودمون و گذشته مون فکر میکنیم و میگیم وای چه قدر برای این بچه دوران سخت تری هست ، دوران ما همه اش سادگی بود و برای اون چه شود ... حواسمون نیست که دنیای اون بچه رو همین ماها ساختیم 
    فقط گفتیم و عمل نکردیم
    فقط دیدیم و لذت لحظه رو نبردیم
    فقط تصور کردیم ولی قدم ا قدم برنداشتیم 
    ... 
    خیلی مسئولیم به اون بالا سری که بی شک باید مخاطب خاص همه مون باشه
    خیلی مسئولیم به خودمون
    به دور وبریامون
    به آدم خوبایی که معلوم نیس چرا یه گوشه ای کز کردن 
    به همون نوزاد تازه متولد شده ...

    حیف این همه زیبایی نیس که باید دنبال بدی هاش بگردیم
    بهترین ها رو بخوایند از کسی بهترینه تا بهترین براتون پیش بیاد
    یاعلی
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۸ آذر ۹۴، ۱۱:۳۷
      درسته:)
      خیلی کامل و مفید:)
      ممنون که وقت گذاشتید...
      بله یه روز همه باید جواب بدیم
  • آنتی صوفی
    چهارشنبه ۱۸ آذر ۹۴ , ۰۶:۱۷
    سلام و خسته نباشید،به روز هستم یا علی
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۸ آذر ۹۴، ۰۷:۳۶
      :)
      هرکسی از ظن خود شد یار من ازدرون من نجست اسرار من
      چشم
  • اعصاب من
    چهارشنبه ۱۸ آذر ۹۴ , ۰۰:۵۲
    یه شعر هست قدیما اقای افتخاری خونده بود در مورد برنگشتن دوران ساده کودکی این تکه اش همیشه ورد زبان منه
    قیل و قال کودکی برنگردد دریغا
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۸ آذر ۹۴، ۰۷:۳۸
      راستش دیگه شعریادم نمیاد:/یادم اومد یا دیدم جایی اضافه میکنم:)ممنون از حضورتون
  • سرباز جامانده
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۱۳:۴۰
    هوم بچه بودیم خیلی روان پاک بودیم.اصن هرچی بیشتر بزرگ میشیم خصلتای بدمون بیشتر میشن بنویس مردم فیض میبرن
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۲۱:۲۹
      ز زندگانیم گله دارد جوانیم
      شرمنده ى جوانى از این زندگانیم
      دارم هواى صحبت یاران رفته را
      یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم
      پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق
      داده نوید زندگى جاودانیم
      چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
      وز دور مژده ى جرس کاروانیم
      گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا
      من طایر شکسته پر آسمانیم
      گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
      چون میکنند با غم بى همزبانیم
      اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان
      از داغ ماتم تو بهار جوانیم
      گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود
      برخاستى که بر سر آتش نشانیم
      شمعم گریست زار به بالین که شهریار
      من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

      کپی پیست:|
  • هاژ محمود
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۱۱:۲۹
    سلام

    افسوس ک قدر دوران بچگی ندوستیم و فقط خواستیم بزرگ بشیم!
    غافل از اینکه بزرگ ها دلشون می خواد بچه بشن یا لااقل بچگی کنن!

    راستی واسه یکی از نظرا شعر نزاشیتن! :دی
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۱۲:۲۹
      بنشین بر لب جوی گذر عمر ببین کاین اشارت زجهان گذران ما رابس است:)

      نوشتم براشون توی پست جدید وب خودشون:)
  • saied davoodi
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۱۱:۰۰
    بچه که بودم فقط یادمه خیلی شیطون بودم. با پسردائی جان که هم سن خودم بود. با استفاده از وسایل ابتدایی توپ درست میکردیم میزدیم شیشه یا لامپی میشکوندیم! و طبق معمول یک کتک حسابی نوش جان می کردیم.
    .
    این شب ها آخرش مارو میکشه....

    "مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است..."
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۱۱:۰۵
      اره احتمالا:)
      خوش بهشتی است غم عشق که مرغان اسیر...در قفس قهقه ی کبک به کهسار زنند
  • mr point
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۱۰:۳۹
    عکس منو کشت :دی
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۱۰:۴۱
      اره درعین بامزگیش تلخه...
      یه لبخند میشونه روی صورت ادم:)
  • gandom baanoo
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۱۰:۱۶
    ای جونم... چه عکس نازی :)
    بنویس عزیزم... چرا که نه؟؟
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۱۰:۳۲
      :)
      گرم مجال نگاهی بود زبان چه کنم؟حکایتی که نگه میکند زبان نمیکند
  • مـــیـــمـــ ☺☺
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۰۹:۳۶
    بنویس اتفاقا دلِ منم بد جور ی دلتنگ دلنوشته هاته
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۰۹:۴۵
      ممنون:)اره شاید نوشتم باز گرچه:
      زحرف و صوت بیرون است راز عشق من با او...رموز عشق وجدانی است در گفتار کی گنجد؟؟
      :)
  • nafas ※※
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۰۹:۳۵
    پست خوبی بود
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۰۹:۴۶
      تواین پست برا همه شعر میگم:)
      مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست...حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
  • nafas ※※
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۰۹:۳۵
    هییییییییییییییییییییییی
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۰۹:۴۸
      بنگر بدین درختان چون جمع نیک بختان...شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی؟؟
  • آقای دارستانی
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۰۹:۳۱
    :(
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۰۹:۴۹
      محمل امشب ز سرشکم خطر از گل دارد...کاروان را خبر از گریه ی پنهانم نیست
  • علی اصغر
    سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۰۹:۲۰
    زیبا بود و قابل تامل و تفکر

    دردِ دردمنـــــــدان کسی فهمد کــــه خود اهــــــلِ درد است  

    نه آنکس که بی درد زیستد و فارغ از هرگونه درد است




    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ آذر ۹۴، ۰۹:۲۲
      :)
      درد...
      فدایی ندارد زمقصود چنگ...وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

دنبال کنندگان بیانی