تایتل قالب
خدایا، نمی‌دانی چه لذتی دارد که گاه خدایی داشته باشی به وسعت دستانی که هیچ گاه از سوی آسمان خالی باز نمی‌گردند


دوهفته است تو کماست..

دفعه قبلی که سکته کرد خودشو باخت...حقم داشت..یه عمر به همه محبت کرد وبعد این اتفاق بی محبتی همه رو دید

بدتراون که شنید شوهرش سرپیری میخواد زن جوون بگیره..

ودوباره سکته...

میگم پسردایی حالش چطوره..میگه میخوای چطور باشی منتظرن بمیره..!

همه میگفتن خیلی خانم خوبی بود مهربون..به همه کمک میکرد یه زن خوب..خوب که نه خیلی خوب همه کار میکرد..

اما الان..منتظرن بمیره زودتر!!

چرا باید عاقبت یه آدم مهربون این باشه؟!کسی که همه خوبیشو دیدن ولی..

***

اغلب خوشمون نمیاد باهامون بیاد یه مرد۴۷ساله باصدای خفه کاپشن سوراخ سوراخ وشلوار لی کثیف..

هیچکس ازش خوشش نمیاد اما چون سید کسی دلش نمیشکنه..نه اینکه بدباشه ها..نه!مهربون,به کسی ام بدی نمیکنه.اما..نمیدونم)

از خاطراتش معلومه با آدمای بزرگی در ارتباط بوده..

افسرای درجه یک ارتش که از نفرات اول بودن!اما الان شاید بایه گدا اشتباهش بگیری..

بیشتر که ازش بدونی دلت براش میسوزه یه جور حس ترحم!

میشه از تک تک حرفاش مهربونیشو لمس کنی سید.. مهربون..حرفاشومیشنوم بغض گلومو میگیره..هیی

ازماشین پیاده میشه..ومیره

_هیی دنیا چی کار میکنه..

+ یعنی چی؟!

_میدونی یه زمانی هردختری آرزوش بود باهاش ازدواج کنه؟!دانشجو بودوتحصیل کرده..بروبیاداشت!تیپ قیافه هیکل...

نبین الان انقد خوارشده..کسی روشو زمین نمیزد!تحصیل کرده!حتی یکی از عموم هام که درسش ضعیف بود مدرکشو مدیون اونه!

ناراحتی اعصاب ناگهانی نفرین پدر کی فکرشومیکرد؟

وهمسرش که از زیباترین دخترای شهربود..خواستگارای دکتر مهندس پول دار...

حتی هنوزم با این وضع زندگی ومشکلات همونقدر چهره زیباودلنشینی داره...اما زندگیش شد این..

کسی یه درصدهم فکر نمیکرد

اون آدم مهربون بعد سکته ای که احتمال خوب شدنش۷۰%بود بادیدن نامهربونی آدمایی که بهشون خوبی کرد سکته مغزی کنه والانم همه منتظر مرگش باشن..

اون مرد متشخص و همه چی تموم انقدر حقیروبیچاره بشه که همه بادیدنش با حس ترحم سرتکون بدن..

واون دختر زیبای شهر با خواستگارای آنچنانی الان توی یه خونه حقیرانه بسازه...

از سه نفر گفتم...

مهربون..

متشخص...

زیبا..

گذشته وحالشونم گفتم)

 

باقیش باشما)میشنوم..

 

+عکس شکوفه های بادام حیاط خونه پدربزرگ)وجای پدربزرگ خالیست..

Khanomi.. ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۵ ۹ ۲ ۲۹۲ دلنوشته! دنیا

نظرات (۹)

  • ترنم :)
    شنبه ۲۲ اسفند ۹۴ , ۱۱:۵۵
    مهربونی هم مگه فراموش میشه!به گمونم تنها چیزی که از آدما به یاد میمونه همین مهربونیه؛عجیبه فراموش بشه !!! :(
    • author avatar
      Khanomi..
      ۲۲ اسفند ۹۴، ۱۲:۵۸
      متاسفانه آدما فراموش میکنن..
      چه جورم:)
  • من انقلابی ام
    يكشنبه ۱۶ اسفند ۹۴ , ۲۳:۵۴
    شما از نفرین گفتین ... نفرین پدر و همسر ...

    خدایا ما رو عاقبت بخیر کن فقط عاقبت بخیر
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۷ اسفند ۹۴، ۰۶:۳۹
      آره بابام میون حرفاش گفت باباش نفرینش کرد البته این فقط برایکیشون بود:)
      ان شاالله
  • علی اصغر
    يكشنبه ۱۶ اسفند ۹۴ , ۰۸:۵۳
    بسیار مردمان نامردیم
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۶ اسفند ۹۴، ۱۷:۳۵
      :)
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
    شنبه ۱۵ اسفند ۹۴ , ۲۱:۳۳
    زندگی کردن بین آدم هایی که نمیفهمنم خیلی سخته.


    چقدر بد که عاقبت هممون وقتی پیر میشیم همین میشه.
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۶ اسفند ۹۴، ۰۷:۴۹
      قرار نیست حتما این بشه!!اما اینجا دنیاست هیچی بعیدنیست:)باید برای آینده یرنامه ریزی کردو هراحتمابی رو پیشبینب
  • gandom baanoo
    شنبه ۱۵ اسفند ۹۴ , ۱۳:۱۰
    یک عدد گندم هستم با موهای سیخ سیخی بر بدن!!!! 
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۵ اسفند ۹۴، ۱۳:۴۲
      :)
  • الهه سالاری
    جمعه ۱۴ اسفند ۹۴ , ۲۳:۵۹
    خدا هرکی رو با ی چیزی امتحان میکنه
    خدا نجاتمون بده
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۵ اسفند ۹۴، ۰۶:۰۵
      :)
      چه امتحان سختی
  • shia muslim
    جمعه ۱۴ اسفند ۹۴ , ۲۰:۵۷
    ان شاءالله همه مشکلات حل میشه
    و یا اگر هم حل نشود، اجرش را می بریم
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۴ اسفند ۹۴، ۲۱:۱۳
      قبول دارید گفتنش آسونه؟:)
  • اقای روانی
    جمعه ۱۴ اسفند ۹۴ , ۲۰:۲۶

    سلام  ، امشب خانواده ی شما مهمان وبلاگ ما خواهد بود :)

    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۴ اسفند ۹۴، ۲۰:۲۷
      سلام..
      خوشحال میشیم:)
  • saied davoodi
    جمعه ۱۴ اسفند ۹۴ , ۱۹:۳۱
    بعد یک سال بهار آمده میبینی که...
    .
    .
    چقدر بده که یادمون میره گذشته آدم هارو
    البته زیبایی و تشخص آدم ها فانیه.
    ولی مهربونی یک آدم رو چجوری میشه فراموش کرد؟
    چرا؟
    هنوز خیلی وقت ها خواب پدر بزرگ رو میبینم.
    هنوز تو خواب هام زنده است.
    هنوز عاشقشم.
    هنوز کل کودکی و بزرگ شدنم رو با پدربزرگ به یاد میارم.
    و هنوز از خودم بدم میاد که چرا شب آخر پیشش نبودم...

    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۴ اسفند ۹۴، ۱۹:۳۸
      خیلی بده:)
      آره میفهمم من یاد روزای آخر زندگی پدر بزرگم می افتم از خودم بدم میاد:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

دنبال کنندگان بیانی