تایتل قالب
خدایا، نمی‌دانی چه لذتی دارد که گاه خدایی داشته باشی به وسعت دستانی که هیچ گاه از سوی آسمان خالی باز نمی‌گردند



 

رویای من! تاجِ بندگی ات را سرت کن؛ دلم قدم‌ زدن در کنارت را هوس کرده.

هوای بیرون از خانه، سرد تر از خودِ سرد است؛ ولی دلگرمم به گره خوردنِ گرمیِ دستت، به دستِ سردم.

آسمان بیرون، تاریک است؛ ولی ستاره هایِ آسمانِ چادرت را فقط خودم میبینم؛ فقط برای من هستند که چشمک میزنند.

 با من قدم بزن؛ در کنار خودم باش. دست توی دستِ خودم بذار؛

نگاهت مثل همیشه، سنجاق شده به قامتم؛ نگاهم مثل همیشه، مهمانِ وقارِ قدم هایت.

 با من قدم بزن. پا بگذار بر روی هر چه ترس و لرز و وحشتی که بخواهد تو را از من بگیرد؛

خودت هم خوب میدانی! ته دنیا را گره زده ام به نبودنت! یک‌ گره کور.


با من قدم. زیرِ چترِ نگاه خدا، خیسِ نگاه های سیاه نمیشوی.

روشناییِ نگاه دوخته شدهٔ خدا به چادرت، به تاریکیِ نگاه هایشان در!

با من قدم بزن. کنارم نفس بکش. هوای مسموم شهر، بدون عطر نفس هایت، غیر قابل تحمل است.

بعضی از نفس ها، بوی تعفن گرفته اند؛ چادرت را بده؛ ای جآنم؛ بوی خدا میدهد.

با من قدم بزن؛ حیا و عفتت، طعنه زده به کلِ سیاهیِ شهر؛ سیاهیِ چادرت، عجیب میدرخشد در این سکون تاریکی.

با من قدم بزن؛ حرف بزنم برایم. موسیقی صدایت را میخواهم؛ تمام شلوغی های این پیاده رو، کل سر و صدای خیابان، صامتِ آهنگ صدای تو شده اند که حرف بزنی برایم

رویای من! با من قدم بزن. راه رفتنت را دوست دارم.سنگینی قدم هایت را بیشتر.

رویای من! شانه به شانهٔ من راه بیا؛ لرزش زمین را زیر قدم هایت حس میکنی؟! تعظیم شیطان را چطور؟!

رویای من! با‌ من قدم بزن. به من نگاه کن! سرت را بالا بگیر! صورتت را دوست دارم‌؛ معصومیتش را بیشتر.

زیبایی صورتت، کاردستی نیست؛ کار خداست! کار خدا زیباست؛ در دسترس عُموم هم نیست؛ اختصاصی است؛ مختص یک نفر! و چقدر خوشبخت باید باشم که آن یک نفر، من هستم!

رویای من! با من قدم بزن. پشت کن به همهٔ دلبستگی های دنیا، روبرویت را ببین! خدا منتظر ماست.

رویای من؟ خسته که نشدی؟ قدم بزنیم تا خودِ خدا؟! پس بسم الله!



از ناشناس:)


نظرات (۷)

  • هاژ محمود
    پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ , ۱۱:۱۴
    سلام

    یعنی این ناشناس کی می تونه باشه!؟ (آیکون تفکر)

    ب نظرم ی "بزن" کم نوشتین! تو خط "زیر چتر نگاه خدا"!


    احسنت
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۶ دی ۹۵، ۱۱:۲۷
      سلام
      نمیدونم یه بنده خدایی هست دیگه

      بنده خدا بیا ببین کم نوشتیی یا نه!:)
  • آقاگل ‌‌
    پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ , ۱۰:۲۲
    دستشون درد نکنه زنده باشن :))
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۶ دی ۹۵، ۱۰:۴۸
      بله خداحفظشون کنه:)
  • سِناتور تِد
    پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ , ۱۰:۲۰
    بح بح به عکس : ))
    تا باشه از این عاشقانه ها باشه!
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۶ دی ۹۵، ۱۰:۴۹
      ان شاالله
  • محمد ابراهیمے
    پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ , ۱۰:۰۶
    عزت و بزرگی زیر سایه چادر مشکی....

    فقه و زندگی وبلاگ شما را دنبال می‌کند و خودش هر روز 8شب مطلب جدیدی دارد از توع احکامش و آنهم با بیان دل چسب
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۶ دی ۹۵، ۱۰:۵۰
      ممنون ازحضورتون
  • ف. تفتی
    پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ , ۰۹:۴۷
    جالب بود...

    همتتان مستدام
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۶ دی ۹۵، ۱۰:۵۰
      ممنون

      تشکر
  • لا نتوری
    پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ , ۰۹:۱۵
    حیلی برام لذت داره
    وقتی میبینم یکی اینقدر عاشقانه چادرش را توصیف میکند
    • author avatar
      Khanomi..
      ۱۶ دی ۹۵، ۰۹:۲۸
      نویسندش یه آقایی که خواسته ناشناس باشه:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

دنبال کنندگان بیانی